به روایت همسر شهید محمّد غفاری

ایام سوگواری آقا ابا عبدلله بود. شب تاسوعا دلم گرفته بود و به حضرت ابوالفضل العباس(ع) متوسل شدم. خیلی دلتنگ بودم، در حالیکه نا امیدی تمام وجودم را فرا گرفته بود چشمانم گرم شد و به خواب رفتم.

در خواب دیدم: محمد آقا در کنار من است از اینکه دوباره باهم بودیم احساس خوشحالی میکردم و می خواستم این را همه بدانند. خیلی عوض شده بود. زیبایی و نورانیت فوق العاده ای داشت. چشم از او بر نمی داشتم با خود می گفتم خوشا به سعادتش چشمانش منور به جمال نورانی آقا شده است. مثل دو دوست قدیمی که به هم برسند صمیمانه صحبت میکردیم، به او گفتم: ای کاش همیشه با من میماندی و دیگر مرا تنها نمیگذاشتی! در حالی که مرا نصیحت می کرد بسیار مهربان و متواضعانه گفت: " عزیزم مگر تو مفهوم شهادت را نمیدانی، شهید زنده است خودت که میدانی خودت خواستی و قبول کردی" آرامش عجیبی در صورتش موج میزد، گرم و صمیمی حرف میزد و میخواست به هر شکلی مرا قانع کند. در آخر هم آیه ای از قرآن برایم خواند. نزدیک اذان صبح بیدار شدم. آنقدر خواب برایم ملموس بود که انگار در بیداری اتفاق افتاده است سریع قرآن را باز کردم، آیه از سورۀ دخان بود که خدای متعال می فرماید:

" روزی که ما انتقام سختی از کافران خواهیم گرفت"

در عالم رویا عنایتی به من شد که برای همیشه قلبم آرام گرفت. و این چنین دعا کردم:

*ای خدای محمد! همچنان که محمد به ائمۀ معصموین ابواب رحمت و کشتی نجات چنگ زد مارا هم از بارزترین باب محروم نماز، ظرف صبوری و تحمل مان را وسعت ببخش و جان هایمان را برای پذیرش ابتلا به امتحان سرشار از رضایت و اشتیاق کن.*



منبع:وبلاگ شهید محمد غفاری